از زمان اعدام «احسان فتاحیان»، ترس بزرگی وجودم را فرا گرفت؛ اینکه باز اعدامها شروع میشوند و باز خطهی کردستان اولین قربانیان را خواهد داد. ترسم مدام بیشتر میشود از اینکه میبینم آنچنان که باید و شاید به این مسئله اعتراض نمیشود؛ از اینکه «احسان»، فعال سیاسی کرد بوده؛ از اینکه این واقعه خارج از مرکز ـ تهران ـ رخ داده و از اینکه «احسان» و دیگر زندانیان کرد، جزئی از آنچه امروز «زندانیان جنبش سبز» نامیده میشوند، به حساب نمیآیند و … قشر عظیمی در این زمینه سکوت میکنند. ترس من از سکوت خبری دربارهی دیگر قربانی کردستان، «فصیح یاسمنی» شدت بیشتری به خود گرفت. «فصیح یاسمنی» بیش از دو سال در زندان مانده بود. او به همراه پدر سالخوردهاش دستگیر شده و به بیماری صرع مبتلا بود. در زیر شکنجه اعترافاتی کرده بود که منجر به صدور حکم اعدام برای او شد. او پدر دو فرزند بود و در تاریخ ششم ژانویهی ۲۰۱۰ به دار آویخته شد. حتی جسد او نیز به خانوادهاش تحویل داده نشد.
اعدام پنج تن دیگر از زندانیان کرد- فرزاد، شیرین، فرهاد، مهدی و علی- منجر به واکنش بیشتری در رسانهها و مردم شد و اعتراضهای گستردهتری را دامن زد. این سئوال اما همچنان در من باقی مانده است: آیا اگر فرزاد و شیرین و فرهاد و … کرد نبودند، باز طناب دار انتظار ایشان را میکشید؟ آیا کرد بودن جرم واقعی آنها نبود؟ حکومت جمهوری اسلامی همیشه نسبت به کردستان حساسیت شدیدی داشته است. تعدادی ـ حتی در میان اپوزیسیون ـ فعالان کرد را تجزیهطلب میدانند و به این دلیل که خود رویای یکپارچگی شاهمدارانهی ایران را در سر میپرورانند، در مقابل احکام اعدام عزیزان فعال کرد و حتی حکم اعدام آنها سکوت میکنند.
گروهی نیز بر این اساس که شایعاتی پیرامون مسلح بودن این جوانان پخش شده ـ و بیشتر ریشه در اعترافات زیر شکنجهی آنها دارد ـ حساب این گروه را که در راهروهای مرگ قرار گرفتهاند از دیگر فعالان سیاسی جدا میکنند و نسبت به صدور حکم اعدام آنها اعتراضی نمیکنند. سران جنبش سبز که دچار سکوت مرگباری هستند و هیچ واکنش درخوری نسبت به این مسئله نشان نمیدهند. قدری دقیقتر به اتفاقهای خارج از مرکز در ایران نگاه کنیم. در همین یک سال اخیر، در سنندج اعتصابهای گسترده و حتی بیش از سایر شهرها رخ داده است. حال آنکه آذربایجان در همراهی با جنبش اعتراضی مردم ایران کمتر فعال بوده است. چرا با این وجود اینهمه پیرامون همراهی یا عدم همراهی مردم کردستان با جنبش سبز واکنش نشان میدهیم؟
در نگاه به مسئلهی ملی، صحبت از حقوق اقلیتهای قومی و ملی اهمیت بسیار دارد. اگر ما در ایران چیزی به نام اقلیت ملی، یا اقلیت قومی داشته باشیم، باید چیزی هم به نام اکثریت ملی داشته باشیم. این اکثریت ملی کدام است و کدام ملت خود را اکثریت میداند؟ آیا فارسها اکثریت هستند؟ در این صورت این قوم فارس که هستند و چه میزان از وسعت جغرافیایی ایران را به خود اختصاص میدهند؟ این گروه، بر اساس کدام آمار لقب اکثریت را به خود اختصاص دادهاند؟
به راستی چه تعداد از مردم ایران، تنها و تنها به زبان فارسی صحبت میکنند و هیچ زبان مادری دیگری ندارند؟ این گروه چند درصد از جمعیت کشور را تشکیل میدهند که اکثریت خوانده میشوند؟ آیا اینکه اکثریت اقوام و ملیتها زبان فارسی را به اجبار تدریس، تحصیل و به این زبان صحبت میکنند از این زبان اکثریت و از دیگر زبانها اقلیت میسازد؟ در بحثهای مختلف در مورد عدم حمایت فعال مردم استان آذربایجان از جنبش سبز، از چند فعال شناخته شدهی آذربایجانی شنیدم که با دلسردی و آزردگی به این حرکت نگاه میکنند و این جنبش را از آن خود نمیدانند. این مسئله که جنبش و سران آن از گرفتن موضع شفاف در مورد مسئلهی قومیتها سر باز میزنند نیز مسلماً مزید بر علت میشود و موجب فعالیتهای پراکنده و نه یکپارچه در آذربایجان میشود. در دیگر استانهایی که ملیتهای مختلف در آن زندگی میکنند، مسئله کمابیش به همین شکل باقی مانده است. تا آنجا که در بعضی جاها حتی از جنبش اعتراضی مردم ایران ـ جنبش سبز ـ با عنوان جنبش مرکز یا جنبش فارسها یاد میکنند.
به راستی چگونه میتوان اعتماد قومهای مختلف را جلب کرد تا جنبش سبز را جنبش خود بدانند. دلیل عدم برخورد مشخص و شفاف با مسئلهی قومها و ملیتهای مختلف در ایران چیست؟ البته منظورم این نیست که بقیهی مسائل این جنبش مطرح شده و شفاف است. این جنبش به طور کلی با بسیاری از مسائل برخورد شفافی نکرده است. حقوق زنان، حقوق کودک، حقوق مدنی شهروند ایرانی، حقوق همجنسگرایان و دگرباشان از این جملهاند. مبارزه برای اصول ابتدایی حقوق بشر مثل مبارزه علیه همه گونه مجازات اعدام و قتل دولتی، در کنار حقوق ملیتها در پردهای از ابهام قرار گرفته است و تاکیدهای هرازچند گاهی آقای موسوی بر اینکه خاستگاه او «جمهوری اسلامی، نه یک کلمه کم و نه یک کلمه بیش» است نیز نمک بیشتری بر زخم کهنهی انسان ایرانی میپاشد.
برای موفقیت جنبش سبز اما حضور همهی مردم ایران ضروری است. این حضور با دادن وعدههای سر خرمن، از آن نوع وعدهها که در انتخابات داده میشود و بعد از انتخابات به انحای مختلف پس گرفته میشود، تامین نمیشود. باید به صورت فعالتر و جدیتر به بحث و گفتوگو پیرامون مسئلهی ملی بپردازیم و راهکارهای موجود را از نظر بگذرانیم. ایران تنها تهران را در بر نمیگیرد و برای جلب حمایت و همهگیر شدن جنبش ضد دیکتاتوری در ایران، چشمانداز تامین حقوق شهروندی شهروند ایرانی ضروری است. خاطر نشان کردن این مسئله که حقوق ملیتها و قومهای گوناگون ایران نیز در زمرهی حقوق شهروندی قرار میگیرد، شاید بتواند دلگرمیای برای ملیتهای مختلف باشد تا این جنبش را از آن خود بدانند.
بیاییم و با همدیگر رو راست باشیم. فارس هم مثل هر قوم دیگری در ایران اقلیت است؛ اقلیتی که بنا بر سیاستهایی، زبانش، زبان اصلی خوانده شد، ولی در یک جامعهی مدرن و پیرو حقوق بشر ما این حق را نداریم که زبانی را بر زبان دیگر و قومی را بر قوم دیگر برتر بدانیم و از قومی بخواهیم که سیطرهی قومی دیگر را بپذیرد. اینها با اصول دمکراسی و مدرنیته همخوانی ندارند. فدرالیسم چارهی کار است. از دنیای مدرن بیاموزیم. کشورهایی چون آلمان، اسپانیا، هندوستان و … این مراحل را گذراندهاند و الگوهای قابل اجرایی را در اختیار جامعهی بشری گذاشتند.
آیا بهتر نیست با این مسئله کنار بیاییم که ایران یکپارچهای که بعضی از افراد آرزوی آن را دارند جز از صدقه سر دیکتاتورها نمیتواند موجودیت داشته باشد، ایران آزاد، ایرانی است که تمامی فرهنگها، زبانها، آدابها و در کل سنتهایی را که بر حقوق بشر استوار است با آغوش باز قبول کند و به انسانها حق این را بدهد که آنگونه که مایل هستند زندگی کنند. ایران کشور بزرگی است، با فرهنگها و زبانهای مختلف که تاکنون همه به نحوی سرکوب شدهاند؛ از زمان پادشاهی که پان ایرانیسم را پر و بال میداد و پهلوی دوم بارها گفته بود که اگر من بروم ایران را ایرانستان میکنند تا الان که حکومت دینی است و اصلاً نه فارس، نه کرد، نه ترک و نه بلوچ جرئت سر برآوردن ندارند. اما اگر اصول ایران فردا را بر دمکراسی میگذاریم، فدرالیسم پاسخگوی خواستههای قومهای مختلف ایران است. اگر قومی با رایگیری آزاد و با اکثریت آرا، خواستار جدایی از ایران شد، باید به خواستهشان احترام گذاشت.
فدرالیسم جوابگوی مردم ما خواهد بود و حقوق ملل مختلف را تامین میکند. دولتهای خودگردان با نظارت ـ و نه حاکمیت ـ مرکزی آرامش را به سرزمینی که دوستش داریم بازخواهد گرداند. تصور اینکه بدون پرداختن به مسئلهی ملی بتوانیم جنبشی همگانی داشته باشیم همانقدر دور از ذهن است که فکر کنیم میشود در دنیایی که نابرابریهای جنسی به طور واضح و آشکار دیده میشود، دست به انکار آن بزنیم و از زنان بخواهیم تا رسیدن به جامعهای دلخواه صبر و سکوت کنند. اگر امروز شنیدن جملاتی مثل: «ما همه انسان هستیم و مرد و زن فرقی ندارد و مبارزه برای حقوق زنان ضروری نیست»، مغرضانه، غیر سیاسی و حتی سادهلوحانه برداشت میشود، چگونه میتوانیم به خود این حق را بدهیم و بگوییم ما همه ایرانی هستیم و مبارزه برای حقوق کرد و ترک و بلوچ و … غیر ضروری است؟
هیچ مبارزهای برای آزادی در یک جامعه، جدا از مبارزه برای حقوق زنان، کودکان، اقوام و … میسر نیست. امروز همانقدر که مبارزهی مستقل برای احقاق حقوق زنان ضرورت دارد، لازم است صفوف مستقلی نیز برای مبارزه برای حقوق اقوام مختلف و اقلیتهای مذهبی و جنسی شکل بگیرد. این صفوف نه تنها در مبارزهی نهایی ما برای نیل به آزادیهای اجتماعی خللی وارد نمیکند، بلکه آن را شفافتر و هدفمندتر میکند. این حقیقت نیز غیر قابل انکار است که برای رسیدن به فدرالیسم در ایران باید برای دمکراسی مبارزه کنیم. هیچ دولت دیکتاتوری در ایران فدرالیسم را نخواهد پذیرفت.
جنبش اعتراضی مردم ایران ـ جنبش سبز ـ باید برای جلب اعتماد قومیتهای مختلف بکوشد، باید به مردم ثابت کند که حقوق آنها در صورت پیروزی جنبش اولویت خواهد داشت و رعایت خواهد شد. ایران سرزمین ماست. کشور همهی ماست؛ از دریای خزر تا خلیج فارس؛ از سرزمین کوهستانی کردستان تا دشتهای لوت؛ از خاک گداختهی خوزستان تا بلوچستان. این کشور متعلق به همهی ماست؛ از هر قومی که هستیم و هیچ کدام بر دیگری برتری نداریم.
اعدام پنج تن دیگر از زندانیان کرد- فرزاد، شیرین، فرهاد، مهدی و علی- منجر به واکنش بیشتری در رسانهها و مردم شد و اعتراضهای گستردهتری را دامن زد. این سئوال اما همچنان در من باقی مانده است: آیا اگر فرزاد و شیرین و فرهاد و … کرد نبودند، باز طناب دار انتظار ایشان را میکشید؟ آیا کرد بودن جرم واقعی آنها نبود؟ حکومت جمهوری اسلامی همیشه نسبت به کردستان حساسیت شدیدی داشته است. تعدادی ـ حتی در میان اپوزیسیون ـ فعالان کرد را تجزیهطلب میدانند و به این دلیل که خود رویای یکپارچگی شاهمدارانهی ایران را در سر میپرورانند، در مقابل احکام اعدام عزیزان فعال کرد و حتی حکم اعدام آنها سکوت میکنند.
گروهی نیز بر این اساس که شایعاتی پیرامون مسلح بودن این جوانان پخش شده ـ و بیشتر ریشه در اعترافات زیر شکنجهی آنها دارد ـ حساب این گروه را که در راهروهای مرگ قرار گرفتهاند از دیگر فعالان سیاسی جدا میکنند و نسبت به صدور حکم اعدام آنها اعتراضی نمیکنند. سران جنبش سبز که دچار سکوت مرگباری هستند و هیچ واکنش درخوری نسبت به این مسئله نشان نمیدهند. قدری دقیقتر به اتفاقهای خارج از مرکز در ایران نگاه کنیم. در همین یک سال اخیر، در سنندج اعتصابهای گسترده و حتی بیش از سایر شهرها رخ داده است. حال آنکه آذربایجان در همراهی با جنبش اعتراضی مردم ایران کمتر فعال بوده است. چرا با این وجود اینهمه پیرامون همراهی یا عدم همراهی مردم کردستان با جنبش سبز واکنش نشان میدهیم؟
در نگاه به مسئلهی ملی، صحبت از حقوق اقلیتهای قومی و ملی اهمیت بسیار دارد. اگر ما در ایران چیزی به نام اقلیت ملی، یا اقلیت قومی داشته باشیم، باید چیزی هم به نام اکثریت ملی داشته باشیم. این اکثریت ملی کدام است و کدام ملت خود را اکثریت میداند؟ آیا فارسها اکثریت هستند؟ در این صورت این قوم فارس که هستند و چه میزان از وسعت جغرافیایی ایران را به خود اختصاص میدهند؟ این گروه، بر اساس کدام آمار لقب اکثریت را به خود اختصاص دادهاند؟
به راستی چه تعداد از مردم ایران، تنها و تنها به زبان فارسی صحبت میکنند و هیچ زبان مادری دیگری ندارند؟ این گروه چند درصد از جمعیت کشور را تشکیل میدهند که اکثریت خوانده میشوند؟ آیا اینکه اکثریت اقوام و ملیتها زبان فارسی را به اجبار تدریس، تحصیل و به این زبان صحبت میکنند از این زبان اکثریت و از دیگر زبانها اقلیت میسازد؟ در بحثهای مختلف در مورد عدم حمایت فعال مردم استان آذربایجان از جنبش سبز، از چند فعال شناخته شدهی آذربایجانی شنیدم که با دلسردی و آزردگی به این حرکت نگاه میکنند و این جنبش را از آن خود نمیدانند. این مسئله که جنبش و سران آن از گرفتن موضع شفاف در مورد مسئلهی قومیتها سر باز میزنند نیز مسلماً مزید بر علت میشود و موجب فعالیتهای پراکنده و نه یکپارچه در آذربایجان میشود. در دیگر استانهایی که ملیتهای مختلف در آن زندگی میکنند، مسئله کمابیش به همین شکل باقی مانده است. تا آنجا که در بعضی جاها حتی از جنبش اعتراضی مردم ایران ـ جنبش سبز ـ با عنوان جنبش مرکز یا جنبش فارسها یاد میکنند.
به راستی چگونه میتوان اعتماد قومهای مختلف را جلب کرد تا جنبش سبز را جنبش خود بدانند. دلیل عدم برخورد مشخص و شفاف با مسئلهی قومها و ملیتهای مختلف در ایران چیست؟ البته منظورم این نیست که بقیهی مسائل این جنبش مطرح شده و شفاف است. این جنبش به طور کلی با بسیاری از مسائل برخورد شفافی نکرده است. حقوق زنان، حقوق کودک، حقوق مدنی شهروند ایرانی، حقوق همجنسگرایان و دگرباشان از این جملهاند. مبارزه برای اصول ابتدایی حقوق بشر مثل مبارزه علیه همه گونه مجازات اعدام و قتل دولتی، در کنار حقوق ملیتها در پردهای از ابهام قرار گرفته است و تاکیدهای هرازچند گاهی آقای موسوی بر اینکه خاستگاه او «جمهوری اسلامی، نه یک کلمه کم و نه یک کلمه بیش» است نیز نمک بیشتری بر زخم کهنهی انسان ایرانی میپاشد.
برای موفقیت جنبش سبز اما حضور همهی مردم ایران ضروری است. این حضور با دادن وعدههای سر خرمن، از آن نوع وعدهها که در انتخابات داده میشود و بعد از انتخابات به انحای مختلف پس گرفته میشود، تامین نمیشود. باید به صورت فعالتر و جدیتر به بحث و گفتوگو پیرامون مسئلهی ملی بپردازیم و راهکارهای موجود را از نظر بگذرانیم. ایران تنها تهران را در بر نمیگیرد و برای جلب حمایت و همهگیر شدن جنبش ضد دیکتاتوری در ایران، چشمانداز تامین حقوق شهروندی شهروند ایرانی ضروری است. خاطر نشان کردن این مسئله که حقوق ملیتها و قومهای گوناگون ایران نیز در زمرهی حقوق شهروندی قرار میگیرد، شاید بتواند دلگرمیای برای ملیتهای مختلف باشد تا این جنبش را از آن خود بدانند.
بیاییم و با همدیگر رو راست باشیم. فارس هم مثل هر قوم دیگری در ایران اقلیت است؛ اقلیتی که بنا بر سیاستهایی، زبانش، زبان اصلی خوانده شد، ولی در یک جامعهی مدرن و پیرو حقوق بشر ما این حق را نداریم که زبانی را بر زبان دیگر و قومی را بر قوم دیگر برتر بدانیم و از قومی بخواهیم که سیطرهی قومی دیگر را بپذیرد. اینها با اصول دمکراسی و مدرنیته همخوانی ندارند. فدرالیسم چارهی کار است. از دنیای مدرن بیاموزیم. کشورهایی چون آلمان، اسپانیا، هندوستان و … این مراحل را گذراندهاند و الگوهای قابل اجرایی را در اختیار جامعهی بشری گذاشتند.
آیا بهتر نیست با این مسئله کنار بیاییم که ایران یکپارچهای که بعضی از افراد آرزوی آن را دارند جز از صدقه سر دیکتاتورها نمیتواند موجودیت داشته باشد، ایران آزاد، ایرانی است که تمامی فرهنگها، زبانها، آدابها و در کل سنتهایی را که بر حقوق بشر استوار است با آغوش باز قبول کند و به انسانها حق این را بدهد که آنگونه که مایل هستند زندگی کنند. ایران کشور بزرگی است، با فرهنگها و زبانهای مختلف که تاکنون همه به نحوی سرکوب شدهاند؛ از زمان پادشاهی که پان ایرانیسم را پر و بال میداد و پهلوی دوم بارها گفته بود که اگر من بروم ایران را ایرانستان میکنند تا الان که حکومت دینی است و اصلاً نه فارس، نه کرد، نه ترک و نه بلوچ جرئت سر برآوردن ندارند. اما اگر اصول ایران فردا را بر دمکراسی میگذاریم، فدرالیسم پاسخگوی خواستههای قومهای مختلف ایران است. اگر قومی با رایگیری آزاد و با اکثریت آرا، خواستار جدایی از ایران شد، باید به خواستهشان احترام گذاشت.
فدرالیسم جوابگوی مردم ما خواهد بود و حقوق ملل مختلف را تامین میکند. دولتهای خودگردان با نظارت ـ و نه حاکمیت ـ مرکزی آرامش را به سرزمینی که دوستش داریم بازخواهد گرداند. تصور اینکه بدون پرداختن به مسئلهی ملی بتوانیم جنبشی همگانی داشته باشیم همانقدر دور از ذهن است که فکر کنیم میشود در دنیایی که نابرابریهای جنسی به طور واضح و آشکار دیده میشود، دست به انکار آن بزنیم و از زنان بخواهیم تا رسیدن به جامعهای دلخواه صبر و سکوت کنند. اگر امروز شنیدن جملاتی مثل: «ما همه انسان هستیم و مرد و زن فرقی ندارد و مبارزه برای حقوق زنان ضروری نیست»، مغرضانه، غیر سیاسی و حتی سادهلوحانه برداشت میشود، چگونه میتوانیم به خود این حق را بدهیم و بگوییم ما همه ایرانی هستیم و مبارزه برای حقوق کرد و ترک و بلوچ و … غیر ضروری است؟
هیچ مبارزهای برای آزادی در یک جامعه، جدا از مبارزه برای حقوق زنان، کودکان، اقوام و … میسر نیست. امروز همانقدر که مبارزهی مستقل برای احقاق حقوق زنان ضرورت دارد، لازم است صفوف مستقلی نیز برای مبارزه برای حقوق اقوام مختلف و اقلیتهای مذهبی و جنسی شکل بگیرد. این صفوف نه تنها در مبارزهی نهایی ما برای نیل به آزادیهای اجتماعی خللی وارد نمیکند، بلکه آن را شفافتر و هدفمندتر میکند. این حقیقت نیز غیر قابل انکار است که برای رسیدن به فدرالیسم در ایران باید برای دمکراسی مبارزه کنیم. هیچ دولت دیکتاتوری در ایران فدرالیسم را نخواهد پذیرفت.