یکشنبه، مرداد ۲۷، ۱۳۹۲

به امید آزادی و روزهای بهتر

 


 
ایران من
غاصبان تو
هر روز عرصه را بر جامعه تنگ تر کردند
و هر روز شاهد فرار اخترها از دیار تو بودم
و هر بار که اختری را در این دیار می دیدم
تمام وجودم را غم می گرفت
می دیدم که تو تنها و تنهاتر می شوی و غاصبان حریص تر
 فرزندان تو یکی پس از دیگری از تو جدا می شدند
و من به تنهایی باغچه می اندیشیدم
ایران من
نمی دانم با چه کلماتی
و چگونه به تو بگویم
که چقدر دوستت دارم
و چقدر دلم برایت تنگ شده
نمی دانم چگونه بگویم
که چقدر دلم برای میدان آزادی سنندج تنگ است
چگونه بگویم که
چقدر دلم میخواهد در خیابان های سنندج
آزادی را با صدای بلند فریاد کنم
چگونه بگویم که
چقدر دلم برای سنندج مظلوم تنگ شده
چگونه بگویم که
چقدر دلم میخواهد به شهری که در آن بزرگ شدم بروم
شهری که عشق ورزیدن به تو را به من  آموخت
ایران من
قسم به خاک  تو و قسم به صداقت و پاکی ات
صمیمانه می گویم
روزی که مرا به زندان بردند
و من را به مرگ تهدید می کردند
تنها چیزی که  مرا نگران کرد
این بود که
 شاید ترا هیچوقت دوباره نبینم
و نتوانم ترا  در آغوش گیرم
ایران من
به همه ی زیبایی هایت  قسم
به جنگل های شمال ات قسم
به آفتاب خوزستان ات  قسم
به کردستان وغیورت قسم
به بندرعباس دریایی ات  قسم
به آذربایجان مبارزت قسم
به خراسان نورانی ات  قسم
به بلوچستان صادقت قسم
و به کوههای استوارت قسم
که هر روزم را به امید دیدار تو می گذرانم
که تا روزی که جان دارم
برای رهایی تو و برای دیدار دوباره ی تو
تلاش می کنم
تا دوباره با هم بخوانیم
سرود ایران را
که چه سربلند ایستاده است
بخوانیم :
بر سینه ات نشست
زخم عمیق و کاری دشمن
ای سرو ایستاده نیفتادی