زندان واژه اي هراسناك و غم انگيز است. هراسناكيش به گستره تاريخ
اسارت انسان به دست انسان و غم انگيزيش در بي هويت كردن انسان اجتماعي ، توسط
دستگاه زر و زور است زندان از بدو پيدايشش به ساختار زر و زور گره خورده است. قدرت
بدون زندان و زندان بدون نهاد قدرت بي مفهومند. زندان را ساخته اند تا انساني را
كه نظم موجود را بر نمي تابد، در آن به بند كشند و هنگامي كه آداب و سنت قدرت را
پذيرفت و به رنگ آن در آمد رهايش كنند. اما، هيچ زنداني تاكنون نتوانسته انسان را
رام خود كند. چرا كه آگاهي به هستي زندان و قدرت ، زنداني را در درون خودش به شورش
بيشتر عليه آنها بر مي انگيزاند. وجود زندان ها نشانگر اين است كه كار انسان با
قدرت هنوز يكسره نشده و مبارزه با ديوارها ، با عشق و اميد به آينده اي آزاد و رها
از قيد و بند هاي تحقير كننده ، همچنان ادامه دارد كتاب “ نامه هاي زندان “ نوشابه
اميري بازتابي از اين مبارزه است. اين كتاب كوچك وساده دربرگيرندة نامه هاي نوشابه
به همسر زنداني اش و پاسخ هاي او از پشت ميله هاي اسارتگاه به اين نامه هاست. نامه
ها در عين سادگي ، بسيار زيبايند. ويژگي آنها اين است كه با زباني عاشقانه ، ستمي
را كه روزانه بر زنداني مي رود، بيان مي كنند. دريكي از آثار نمايشي ژان پل سارتر
( به گمانم مرده هاي بي كفن و دفن ) يكي از زندانيان از هم بند خود مي پرسد : كه
چگونه توانستي در زير شكنجه تاب بياوري ؟ . او در پاسخ مي گويد: آواي گيتار
نوازنده اي دوره گرد كه در پشت ديوارهاي زندان مي نواخت، اميد زندگي را در من
بيدار نگهداشت و من با گوش دادن به آن كوشيدم تا دردهاي ناشي از شكنجه را به
فراموشي سپارم . از پرنده اي كه در كنار روزن سلول مي نشيند تا گل يا سبزه اي كه
بر سيمان نمور مي رويد، همه مي توانند عشق به زندگي و توان مقاومت در برابر بيداد
را در انسان بيدار كنند . نامه ها ي اين دو تن از شرايط درون زندان ، از آدمهاي
مسخ شده اي كه زنداني را شكنجه مي دهند ، از آزارهاي تني و رواني چيزي نمي گويند.
مگر نه اينكه نامه ها در زير چشمان جلاد نوشته شده اند؟ در لابلاي سطور نامه ها ،
اما ، نانوشته ها را مي شود خواند. از درون آنها مي توان شرايط زيست زنداني و
خانواده او را در بيرون از زندان ( يا بهتر است بگوييم زندان بزرگتر) به خوبي
دريافت . هر چند اين نامه ها در زير چشمان جلاد نوشته شده اند، اما زنداني تلاش
كرده كه با بيان نمادين و استفاده از كنايه و استعاره ، صداي دردآلود خود را به
گوش عزيزانش برساند. او مي نويسد: ايام غم نخواهد ماند. همسرش پاسخ مي دهد: به
اميد روزي كه رنج هايمان به پايان برسد و ايام غم مان به سر رسد . به دستور
زندانبان ، زنداني بيش از شش سطر نمي تواند بنويسد. در محدوده خط و كاغذ هم او را
به بند مي كشند. از همين رو نويسندگان مي كوشند كه در نهايت ايجاز بنويسند. در يكي
از نامه ها زنداني مي گويد: به اندازه همه كاغذ هاي جهان اندوه و اميد دارم كه
برايت بنويسم، اما، خط آخر كاغذ است . يكي ديگر از ويژگي هاي اين نامه ها، سرشاري
آنها از لطافت، زيبايي و زندگي است. شايد كساني بگويند در زمانه شكنجه ، بيداد و
كشتار ، سخن گفتن از عشق زميني و روزمره هاي زندگي چه مفهومي دارد؟ اما مگر زندگي
چيست جز همين لحظه ها؟ آيا چيزي جز دوست داشتن همين انسانهاي دور و برمان ؟ اگر من
نهايت عشق به نزديكترين يار زندگي ام را نداشته باشم چگونه مي توانم به مردم عشق
بورزم؟انسان هنگامي كه در بند است ، زندگي براي او رنگ و بوي ديگري به خود مي
گيرد. آرزوي بوييدن يك گل ، يا راه رفتن در زير باران ، بوسيدن عاشقانة همسر و يا
گفتگوي با يك دوست ، همه و همه معنا و مفهوم ژرف تري مي يابند. بسياري از
رويدادهاي زندگي روزمره كه به سادگي از كنارشان مي گذريم ، در زندان به عناصر تفكر
برانگيزي مبدل مي شوند. راستي چرا به آن شمعداني ها ي باغچة كوچكمان بيشتر
ننگريستم؟ چرا يادم رفت پيشاني پدر و مادر را ببوسم؟ آيا روزي مي آيد كه من از اين
سلول تنگ رها شوم و همسرم را دوباره و دوباره در آغوش بگيرم و دست هاي كوچك فرزندم
را در دست هايم بگيرم و نوازشش كنم؟ از زندان خاطرات و يا نامه هاي زيادي به بيرون
راه يافته است. من تا كنون كمتر نوشته اي ديده ام كه زنداني با مخاطبش تنها و تنها
از عشق و اميد سخن بگويد. نامه هاي زندان اميري چون ديوان شعر است . ديواني كه تك
تك واژه هايش مژده آمدن بهار و سر آمدن زمستان تاريك استبداد را نويد مي دهند .