دستامو گرفتم به میله های تخت و به سختی تلاش کردم تا خودمو بالا بکشم ، بلکه بتونم بدون کمک گرفتن از کسی توی حالت نیمه خیز بنشینم، اما دستهایم هم دیگر یاری ام نمی کنند...
این روزها به خاطراتم فکر می کنم ، به شب ها و روزهایی که با "پدر" در اتاقکی در محل کارش می خوابیدیم. هر چند سخت و طاقت فرسا بود ولی باز هم پدرم را حس می کردم ...
واژه "مادر" چقدر برایم سخت و بی مفهوم است، وقتی روز مادر می شود به دنبال گمشده ام می گردم ، گمشده ای که روزهای آغازین زندگی ام را فقط با او بودم و اکنون دیگر اونیست، او که نتوانست اعتیاد پدر را تحمل کند و رفت ، برای همیشه رفت ...
مامان و بابايي كه نمي دانم كجايند.
پيدايم كنيد. من زنده ام و چشم انتظارو با اشك هايی در پهناي صورت جاري .
چشم به راهتان هستم. مرا به خانه برگردانيد. اينجا خانه من نيست!
